امشب از همان شبهایی هست که نیمه شب از خواب پریده ام و تا باز خوابم ببرد باید خودم را سرگرم کنم .هر چند گاهی بیدار می مانم تا صبح .
کتاب .اینترنت .موسیقی و یا فکرهای آشفته و هزارتویی که انقدرتو را در بر می گیرد که آرزو می کنی جای هر کدام از این اشیای اطرافت باشی .که البته معمولا نمیگذارم به گزینه ی آخر برسد گاهی واقعا توان گم شدن در بازی لابیرنت های مغز نیست
داشتم به یکی از آهنگهای مورد علاقه ام فکر میکردم . آهنگ sober .آنجا که ماینارد فریاد می زند..چرا ما نمی تونیم تا ابد بخوابیم چرا ما نمیتونیم برای همیشه در رویا باشیم ....سایه ای درست پشت سرمه ...
و اون سولوهای بینظیر .پراگرسیو راک دراین آهنگ خودش رو جاودانه کرده ...جادوهای گیتار و درام در این اثر از همون سالهای گذشته از اولین باری که این آهنگ را شنیدم تا کنون برایم جذاب بوده
در این حین چشمم به سه تار گوشه ی طاقچه افتاد ...که در تاریکی اتاق زنده ترین چیز موجود بود .زنده تر از کتابهام .و مرا برد به آن سالها .
با اینکه سه تار ساز مورد علاقه ام نبود ولی آن زمان بهتر از بی سازی بود .باید چیزی صدایی می نواختم وگرنه خفه میشدم .و هم اینکه بالاخره جزئی از خانواده ی بزرگ صداها بود و این هم خودش خوب بود .
موسیقی شنیدن است و نواختن جهان دیگری که زیر مجموعه ی دنیای بی نهایت موسیقی اند .واقعا نواختن لذت غریبی دارد .حتی وقتی حالا گاهی همان آهنگهایی را که از آن دوران به یاد دارم می نوازم چیزی تو را وصل می کند و پخش می کند .درد و عظمت توام با هم .چیزهایی که فقط زبان موسیقی می توان بیان کرد .
یادم هست بعضی از آهنگ ها را قبول نمیکردم و باز با گلایه ی استاد مواجه میشدم که اصلا چرا این ساز را میزنم . اما ریتم های ترانه های قدیمی دهه ی چهل و پنجاه و یا آهنگهای بی کلامی را که ملودی جالب داشت بود زود میزدم .یکبار استاد گفت ببین پس نگو نمی توانم این آهنگ را چه زود گرفتی گفتم چون این شبیه ملودی های دووم متال هست و استاد که کمی گیج نگاهم میکرد حتما با خودش فکر می کرد عجب دیوانه ایست این ...
زیاد نمیرفتم . کلاس حالت خوشایندی داشت .خانه ی قدیمی که طبقه ی بالا اختصاص به تدریس داشت و طبقه ی پایین کارگاهی که استاد سازهایش را می ساخت که در شهرهای دیگر هم طرفدار زیادی داشت .
کارگاهش را دوست داشتم ...آنهمه چوب که متتظر صدا شدن بودند .
یادم هست زمستان همیشه قبل از شروع کلاسم دقایقی رابین چوبهای انباشته درحیاط می گذراندم ..چوبهای خیس باران خورده ..چوبهای خیلی قشنگی بودند چوب درختان گردو
نمیدانم شاید به نظر من اینطور بوده .چون همیشه چوب و سنگ را دوست داشتم هر جایی که بود .
هر کدام از کنده ها و تنه ها به نظرم صدا و کاراکتری خاص داشتند .یک ملودی نهفته و متفاوت از هم درونشان بود .صدای سکوت درختان جنگل .صدای اره برقی .صدای دستهای کارگر .
صدای پله های خانه و ....که در آخر تبدیل میشد به تار و سنتورهایی که میساخت .صداهایی متعلق به این سرزمین و مرز جغرافیایی ..ناله ایی از کویرها و بیشه های سبز ...و از همه ی غم ها و شادی هایش...همه ی بزرگان و کوچکانش ....
شبی از خواب می پرم به دنیاهایی که می پردبا من
که می پرم به پرش های تاریک
شاید شبی آنقدر پریده باشم ...در خوابی که دیگر نشود بیرون پرید .در خوابی که دیگر باز نگردم ......
برچسب:
نویسنده: آرتمیس صادقی